تبليغاتX
Moharram tasliyat Bad-Mah Piroozi Khoon Bar Shamshir
حرف هایی از جنس نگفتن
دردل من چیزی ست ...
 
مثل یک بیشه ی نور...مثل خواب دم صبح
 

وچنان بی تابم که دلم می خواهد
 

بدوم تا ته دشت ... بروم تاسرکوه
 

دورها آوایی ست ... که مرامی خواند
 
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت   توسط عسل  | 

ردپایت را که می گیرم، از تو دورتر می شوم
 
شاید کفشهایت را بر عکس پوشیده ای ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت   توسط عسل  | 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت  بده

چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم

.

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی  كرد

چون امروز اطاعتش نكردیم

.

چی می شد اگه خدا  امروز با ما همراه نبود

چرا كه امروز قادر به دركش  نبودیم

.

چی می شد دیگه هرگز شكو فا شدن گلی  را نمی دیدیم

چرا كه وقتی خدا بارون فرستاده بود گله  كردیم

.

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را  از ما دریغ می كرد

چرا كه ما از محبت ورزیدن  به دیگران دریغ كردیم

.

چی می شد اگه خدا فردا كتاب  مقدسش را از ما می گرفت

 

چرا كه امروز فرصت نكردیم  آنرا بخوانیم

 

.

 

چی می شد اگه خدا در خا نه  اش را می بست

 

چون ما در قلبهای خود را بسته  ایم

 

.

 

چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش  نمی داد

 

چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نكردیم

 

.

 

چی می  شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت

 

چون  فراموشش كردیم .

 

 

و چی می شد اگه...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت   توسط عسل  | 

الهی! 

 کار آنکس کند که تواند، 

عطا آنکس بخشد که دارد....  

پس بنده چه تواند و چه دارد؟  

الهی!  

 ادای شکر تو را هیچ زبان نیست  

و دریای فضل تو را هیچ کران نیست... 

 و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست... 

 هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست  

الهی! 

هر که ترا شناسد کار او باریک است 

 و هر که ترا نشناسد راه او تاریک

 تو را شناختن از تو رستن است..

و به تو پیوستن از خود گذشتن است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت   توسط عسل  | 

 

عشق مانند هواست

 

 

همه جا موجود است

 

 

تو نفس هایت را قدری جانانه بکش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت   توسط عسل  | 

 زندگاني شعري است 

 

كه تو بايد بسرايي آن را

 

يا بخواني آن را

 

بشنوي آن را نيز

 

دست كم بايد آن را تحسين كني

 

تا از اين راه

 

به اردوي ترنم و طراوت برسي

 

كاش شاعر باشي....

 

خاطرات زیادی دارم از فردایی كه هیچ وقت نیامد 

این خوش یمن ترین لحظه هاست  

برای كاری كه یك عمر عقب انداختی

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت   توسط عسل  | 

 عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

  

  من که یک امروز مهمان تو ام

  

 فردا چرا...؟ 

 

 

امروز همان فرداییست که دیروز منتظرش بودیم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت   توسط عسل  | 

  من دلم ميخواهد

 

خانه اي داشته باشم پر دوست

 

  

كنج هر ديوارش

 

  

دوستانم بـنشينند آرام

 

  

گل بگو گل بشنو 

 

 

هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

 

  

شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست 

 

 

شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

 

  

بر درش برگ گلي ميكوبم

 

  

و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم :

 

  

اي يار خانه دوستي ما اينجاست !

 

  

تا كه ديگر نگويد سهراب : خانه دوست كجاست ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت   توسط عسل  | 

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد

 

 خار خنديد و به گل گفت : سلام

 

 و جوابي نشنيد

 

 خار رنجيد ولي هيچ نگفت

 

 ساعتي چند گذشت 

 

 گل چه زيبا شده بود

 

 دستي بي رحمي آمد نزديک گل

 

 سراسيمه ز وحشت افسرد

 

 ليک آن خار در آن دست خزيد

 

 وگل از مرگ رهيد

 

 صبح فردا که رسيد

 

 خار با شبنمي از خواب پريد

 

 گل صميمانه به او گفت :" سلام "

 

sebastyan

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت   توسط عسل  | 

 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

 

توی بازار صداقت کمی ارزانی یود

 

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

 

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

 

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

 

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد

 

قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

 

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

 

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

 

 

 

 

ميگويمت دوستت دارم ،

 

ميگوئي من هم

ميگويمت ميخواهمت ، ميگوئي من هم!

نگاهت که ميکنم خالي ميشوم از دنيا...از خودم!

زمان گم ميشود در من...در ما...من هم!

دستانت را که دارم چيزي نميخواهم از خدا...

چرا!

 راستي...خدايا چرا زمان هيچگاه نمي ايستد؟

روبرويم که نشستي ميبينمت اما نيستتم...

ميشنومت اما نيستم...هستم اما نيستم!

چقدر يک نفر ميتواند از نبودنش شاد باشد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت   توسط عسل  | 

آنکس که دوستش داریم

 

 همه حقی بر ما دارد

 

 حتی اینکه دوستمان نداشته باشد...

 

  

گلی از شاخه اگر می چینیم

 

برگ برگش نکنیم

 

و به بادش ندهیم

 

لا اقل لای کتاب دلمان بگذاریم

 

و شبی چند از آن را

 

هی بخوانیم و ببوییم و معطر بشویم

 

 

 روزها ميگذرند

 

 عشق هاميميرند

 

 رنگها رنگ دگر ميگيرند

 

 و فقط خاطره هاست

 

 كه چه شيرين وچه تلخ 

 

 دست ناخورده به جاي مي مانند

 

 زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست...!

 

 

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم

 

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

 

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

 

اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي

 

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

 

اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم

 

اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني

 

اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني

 

ميشي برام ماه شباي بي سحر؟

 

ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

 

ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني

 

بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت   توسط عسل  | 

 

زندگی رویش یک حادثه نیست

 

زندگی رهگذر تجربه هاست

 

تکیه ابریست به پهنای غروب

 

بارگاهیست ز در بار حضور

 

زندگی همچون گل نسترن است

 

باید از چشمه جان آبش داد

 

 

 

سخت دلتنگم وقبلم تو را فریاد میزند

 

مانده ام تنها در حصار شب،سکوت

 

ویک دنیا غربت،غربتاین ثانیه ها در

 

من حسی را تداعی میکند شبیه همان که

 

برای اولین بار با دیدن تو در من جوشید

 

وعجب آرامم کرد

 

نگاهت گرچه سرد است اما همان را هم از من دریغ نکن

 

سخت به تو محتاجم

 

 

 

ساعتي در خود نگر تا کيستي..

 

 از کجايي، از چه هستي، چيستي...

 

در جهان بهرچه عمري زيستي....

 

جمع هستي را بزن بر نيستي .!

 

شاعر وفرشته ای با هم دوست شدند

فرشته پری به شاعر داد

 وشاعر،شعری به فرشته

 شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت

 وشعرهایش بوی آسمون گرفت

 وفرشته شعر شاعر را زمزمه کرد

 و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت:دیگر تمام شد.

دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.

 زیرا شاعری که بوی آسمان بشنود،

 زمین برایش کوچک است

 وفرشته ای که مزه عشق را بچشد

 آسمان را دیگر نمیخواهد

 توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو

 

 بلند ميكنيمي بيني بين ميليونها ستاره

 

 يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان

 

 نظرت رو به خودش جلب مي كنه.


بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني

 

 و اون ستاره رو اونقدر تماشا مي كني

 

 تا بالاخره به خواب مي ري.


اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني

 

 ديگه هيچ اثري ازاون ستاره نيست


اون موقعي است كه تموم غماي دنيا


هري ميريزه تو دلت.


بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو

 

رو به آسمون بلند نمي كني.


تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي

 

 با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..


باز هم زندگي مي كني.

 

نفس مي كشي ودنياي پيرامونت هنوز وجود داره.

 

پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون


ستاره ديگه نگاه نكني.


بعد از اون تصميم هر شب مي ري

 

 و يكي از اون ستا ره هاي

 

 خيلي قشنگ رو تماشا ميكني

 

و باز هم يه شب مي ري و


ميبيني اثري از اون ستاره نيست.


اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي

 

و باز مي ري سراغ يه ستاره زيباي ديگه


همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه

 

 به آخرين ستاره اي كه توي آسمون وجود داره.


اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...

 

چون تو با نهايت وجود دوستش داري

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت   توسط عسل  | 

  من در یافته ام که دوست داشته شدن هیچ

 و اما دوست داشتن همه چیز است

 و بیش از آن بر این باورم که آنچه هستی ما را پر

 معنی و شادمانه می سازد

 چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست...

 پس آنکسی نیکبحت است که بتواند عشق بورزد.

به اطرافم مي انديشم به سادگي ولي سنگين

 درمي يابم كه

 چه اندازه گذشت و گذشتن

 سخت شده است ! 

 چه خوب بود اگر همگي به اين توافق رسيده بوديم

 كه يا بگذر يا همان لحظه پاسخ بده

 هر چند خشونت بار .... 

 و گهگاه به خود مي گويم كه

 « چه سخت است غريبانه گريستن  

ميان لبخندهاي دروغين .......»

 پروردگارا من را ابزار آرامش خويش قرار ده.

بگذاردر هر کجا که نفرت است

عشق درو کنم .هر جا آسيب است عفو ،

هر جا شک است ايمان ،

هر جا نواميدي است اميد.

هر جا تاريکي است نور

پروردگار عالم به من لطف کن تا بيشتر

 در پي تسکين بخشيدن باشم

 تا آرام شدن همانطور که مي فهمم فهميده شوم.

 همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم

زيرا دراثر دادن است که دريافت مي کنم،

 دراثربخشيدن است که بخشيده مي شوم

در مرگ خود است که در زندگي جاويدان متولد مي شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت   توسط عسل  | 

 سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟
 
 اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟
 
شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش ،
 
اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات...؟
 
 اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم
 
 تو هم بگي دوستم داري ...؟
 
 بارون بشم بیام رو دلت ببارم ...؟
 
 بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي
 
 بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم ...؟
 
اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني ...؟
 
خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني ...؟
 
اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟
 
 
زندگي دفتري از خاطر هست.
 
 يک نفر در شب گم،
 
يک نفر در دل خاک،
 
 يک نفر همدم خوشبختي هاست،
 
يک نفر همسفر سختي هاست،
 
 چشم تا باز کنيم عمرمان ميگزرد
 
ما همه همسفريم

 

مرا کم دوست داشته باش
 
 اما هميشه دوست داشته باش...

اين وزن آواز من است

عشقي که گرم و شديد است
 
 زود ميسوزد و خاموش ميشود
 
من سرماي تو را نميخواهم

ونه ضعف يا گستاخي ات را عشقي که
 
 دير بپايد شتابي ندارد

گويي براي همه عمر وقت دارد.

مرا کم دوست داشته باش
 
 اما هميشه دوست داشته باش

اين وزن آواز من است

اگر مرا بسيار دوست بداري

شايد حس تو صادقانه نباشد

کمتر دوستم بدار

تا عشقت ناگهان پايان نرسد

من به کم هم قانعم

دوستي پايدار از هر چيزي بالاتر است
 

انگار تا همیشه باید
 
در پی چشمهای تو ستاره های جاده را سوا کنم
 
و چه طولانیست
 
این شبهای بی ستاره و جاده 
 

به نام عشق و زندگی تو را انتخاب کردم

 

من از در خانه ی دل همه را جواب کردم

 

گفتم برای چیدن گلی از گلزار بهشت

 

دیگه به امید خدا میرم به سوی سرنوشت

 

زدم به قلب زندگی برای انتخاب یار

 

قرعه به نام تو زده سهم من و این روزگار

 

عاقبت این کار دیگه خوب و بدش به دست توست

 

بزار که سربلند بشیم شکست من شکست توست

 

از اون روزی که اومدی شریک زندگیم شدی

 

حال و هوای زنذگی لحضه به لحضه دست توست

 

اون دوست دارم را به تو رتحت گفتم

 

گفتم ولی از روی صداقت گفتم

 

میپرسی که تا کی عاشقم میمانی

 

از حالا تا فردای قیامت گفتم..

.

 آري آغاز دوست داشتن است

 گرچه پايان راه ناپيداست

 من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

خاک من گل شود و گل شکفد از رخ من

لذت عشق و تو بیرون نرود از دل من

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و داند دل من

من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

 برگ خشكيده ايمان را در پنجه باد

رقص شيطاني خواهش را درآتش سبز!

نور پنهاني بخشش رادر چشمه مهر

 اهتراز ابديت را مي بينم

 پيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

 اهتراز ابديت را ياراي تماشايم نيست

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت   توسط عسل  | 

اگر ماه بودم به هر جا که بودم

 

سراغ تو را از خدا میگرفتم

 

وگر سنگ بودم به هر جا که بودم

 

سر رهگذار تو جا میگرفتم.

 

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

 

شبی بز لب بام من می نشستی

 

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

 

مرا میشکستی مرا میشکستی

 

                                               "فریدون مشیری"

 

من از نهایت شب حرف میزنم

 

من از نهایت تاریکی

 

و از نهایت شب حرف میزنم

 

اگر به خانه ی من آمدی

 

برای من ای مهربان چراغ بیار

 

و یک دریچه که از آن

 

 به ازدحام کوچهی خوشبختی بنگرم.

 

                                                 "فروغ فرخزاد"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت   توسط عسل  | 

دل من چون دریاست

 

صدف عشق درونش بسیار

 

تو اگرغواصی

 

صدف شیشه ای عشق مرا پیدا کن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت   توسط عسل  | 

زندگی..


برگ بودن در مسیر باد نیست..


امتحان ریشه هاست..


ریشه هم هرگز اسیر باد نیست..


زندگی چون پیچکیست..


انتهایش میرسد پیش خدا

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .

اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.

دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم

و بينا بودم هميشه با اون مي موندم

يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.

 وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.

بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.

پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد

و گفت :مراقب چشماي من باش

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم.

ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني .

ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم .

ــ ماه گفت : چرا ؟

ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم

ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم

من عاشق خودت هستم...!!!

sebastyan

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت   توسط عسل  | 

روزي عشق و ديونگي و محبت و فضولي
 
داشتن با هم قايم موشک بازي مي کردن
 
تا نوبت به ديونگي رسيد ديونگي همه رو پيدا کرد

 اما هر چي گشت عشق رو پيدا نکرد

 فضولي متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل

قرمز قايم شده

 و ديونگي رو خبر کرد ديونگي هم

 یه خار بزرگ برداشت و توي بوته گل سرخ فرو کرد

صداي فرياد عشق بلند شد

 وقتي همه به سراغش رفتن ديدن چشاش کور شده

و ديونگي که خودش رو مقصر مي دونست

تصميم گرفت هميشه عشق رو همراهي کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت   توسط عسل  | 

من عشق را در تو تو را در دل

دل را در موقع تپیدن وتپیدن را به خاطر تو

 دوست دارم

من غم را در سکوت سکوت را در شب

 شب را در بستر وبستر را برای

اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

 زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش

 را به خاطر تو دوست دارم

 من دنیا را به خاطر خدایش

 خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم .....

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت   توسط عسل  | 

نمیدانم چرا وقتی که راه زندگی هموار میگردد

بشر تغیر حالت میدهد گستاخ میگردد

به وقت عیش و عشرت مینوازد ساز بد مستی

به وقت تنگدستی عابد و دیندار می گردد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت   توسط عسل  | 

قانون تو تنهايي من است


و تنهايي من قانون عشق


و عشق ارمغان دلدادگيست


و اين سرنوشت سادگيست !


چه قانون عجيبي وچه ارمغان نجيبي


و چه سرنوشت تلخ و غريبي


كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را


با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره اميد كني


و خود در تنهايي و سكوت


با چشمهايي خيس از غرور


پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني


و خموش و بي صدا


به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا


دل خوش كني


و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري


و باز هم تو بماني ويك عمر صبوري

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت   توسط عسل  | 

 عشق آواز قشنگي است ، خدا مي داند .

 سرنوشتي كه مرا با تو به خود مي خواند

هر چه از خويش گريزم به تو نزديك شوم

گوش كن قلب من از دور تو رامي خواند

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت   توسط عسل  | 

 محبت را تماشا کن

نگه کن دوری او را

 

چرا باید چنین باشد؟

 

چرا باید از این یک خواهش کوچک رها باشم

 

محبت را مگر تا کی توان از این آن دزدید

 

به امید سحر خشنود بودن عاقبت تا کی؟

 

به راه عشق تلقین کردن خود عاقبت تا کی؟

 

دگر خسته گسسته هیچ و پوچم

 

دگر از زندگی من سخت دورم

 

چه شبها بود آن شبها خدایا

 

که شب بود و من و یک مشت رویا

 

چه امیدی چه آمالی خدایا

 

چه افکاری چه اهدافی

 

سخنها راز دلها من فراوان دارم امشب

 

سخنها من فراوان دارم امشب

 

حقیقت را دگر تا کی توان پنهان و مخفی کرد

 

دلا تا کی

 

مگر تا کی...؟

 

 

داخل خانه ی بی پنجره ام

 

امشب از تنهائی

 

شکل یک شاخه ی خشکی شده ام

 

 

شکل یک ناله که از حنجر جغدی آیدغمگینم

 

مثل یک مرغ اسیر قفس و زنجیرم

 

امشب از تنهائی

 

منل یک مار بخود میپیچم

 

نفسم میگیرد

 

گوشهایم داغ است

 

غرق یک فکر عجیبی شده ام

 

با خودم می گویم

 

عشق هم وصله ی ناجوری بود

 

روی پیراهن بی رنگ دلم

 

همه ی آبادی فهمیدند

 

که چقدر مجنونم

 

امشب از تنهائی

 

روح من رنجور است

 

حس یک آدم بیکس دارم

 

کاسه ی حوسله ام لبریز است

 

من گمان میکردم یار فراوان دارم

 

لیک امشب همه چیز روشن شد

 

تنهائی

 

من به تنهائی خود پی بردم

 

تنهائی...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت   توسط عسل  | 

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

هنوزم در پی اونم که عشقش رو سادگی باشه

نگاه های پر از مهرش پناه خستگیم باشه

میگن جوینده یابندست ولی پاهای من خستست

من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست

هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم

نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام

تو احساس منو میخوای منم ای وای تو رو می خوام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت   توسط عسل  | 

زندگی قصه ی تلخی است که از آغازش بس که     

 آزرده شدم 

      چشم به پایان دارم...

ميروم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه ي خويش

به خدا ميبرم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه ي خويش

                           

من میگفتم شب عشق با این سیاهی

نداره ترسی برام وقتی تو ماهی

تو میگفتی آره من ماهم ولی

تو اومدی آسمونت رو اشتباهی   

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت   توسط عسل  | 


سلامت ميکنم شايد بخواني از سلام من


يکي دلخسته اي اينجا هزاران آرزو دارد به قلب کوچک و تنگش


اميد پاسخي دارد که بر ديوار تنهايي زند چنگي به شيدايي


خودش تنها دلش تنها سري دارد پر از سودا


ولي او سينه اي دارد مثال وسعت دريا


گل اميد ميکارد يکي را دوست ميدارد


گهي چون ابر ميبارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت   توسط عسل  | 

 
Moharram tasliyat Bad-Mah Piroozi Khoon Bar Shamshir